تبليغاتX
Daily of Miss o0o0o0o0o0om

 

امروز رفتیم مهدکودکمون و حسابی تخلیه انرژی شدیم... از بچه هایمان هم کلی عکسیدیم..... دعوایشان هم کردیم.... بعضی هایشان را هم حسابی ماچ مالی کردیم . هوا هم که ماشالا امروز عالی بود.... و ما کلی رو فرم بودیم.... در دانشگاه هم با اقای یعقوبی قرار داشتیم..... ای بابا نه برا خودشان که برا جزوه یشان..... هیچ کی نمی تونه مثله اقای یعقوبی جزوه ی بدون غلطه پروتو رو بنویسه... هه هه... بزار اعتراف کنم که بنده واقعا واقعا واقعا از ایشون خوشم می یاااااااااد..... یعنی خیلی خوشمان می اید........ امممممم.... اما فکر نکنید کلی ذوق مرگ شدم وقتی دیدمشونااااا.... نخیر .... اصلا نشون نمی دیم که ازشون این هوااا خوشمون می یادددد... ایشون بسیار با شخصیتا.... و همین رفتارشون ما رو به خودشون جذب کردن...... حالا بگذریم که احساس می کنم این حس کاملا دو طرفست... هه...دی:!

اقا نویدم...... که ماه همچین امروز خوشااااااال اومد تو کلاس ....  و با خجالت و رودر بایسی نشست کنارمون....  البته با شک و تردید .... اما خوب از اونجایی که ایشون بسیار رو دارند.... رو هم که نه.... اما خوب هی بدشون نمی یومد پیشمون بشینن ... نشستن.... ما هم دریغ از یه نگاه بهشون.... یعنی انگار کنارم دیواره.......

اهاند می گن دست بالا دست بسیارستااااااااا...... اون اقاهه .... اوووووم بعد از ۲ سال همکلاسی بودن هنوز اسمشو نمی دونم اما خوب دوست بنی اینااااااااا.... ازمون جزوه ی شیمی رو خواستن....  من سر خواستن جزوه ی این اقا از خودمون شک نداشتم...... این جزوه گرفتن و دادن در یونی هم واقعا حکایتهااا داره......دی:!

اینجوریاااااااا ......... در کل روزه خوبی بود.... دوسش داشتم...... هواشو .... کلاسشو .... حتی اون قرمه سبزی رو........کلا همه چی عالی بود......

+ تاريخ یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 20:26 نويسنده Miss o0o0o0om |

 

امروز در کلاس همش مردد بودیم که به خاطره رفتاره زشت و تندمون معذرت بخوایم یا نه..... اما خوب دلمون بر عقلمون پیروز شد..... و رفتیم رو در روی اقا نوید قرار گرفتیم تا اومدم ازش معذرت بخوام خودشون پیشدستی کردن.... و گفتن بسیار از رفتارشون پشیمونن.... وکاره خیلی بدی کردن...... ما هم که جو گیر کلا فراموش کردیم که ما قصدمون معذرت خواهی بود و اینا.... بهشون گفتم شما واقعا رفتارتون دور از ادب بود.........و دیگه دوست ندارم این رفتارو بینم.... و گفتم من دیگه با شما مشکلی ندارم و برا خودت راحت باش.... بنده نهایتا ۲ روز با یکی در قهر سپری کنم.....دی:!

بعدم که ۲ تا کلاسایه دیگمونو نشستیم و با سرویس راهی شهرمون شدیم..... و در طول راه این ترم اولی های مکانیک....از دیدن ما کلا رفتن تو یه فاز دیگه مخصوصا وقتی ما اسمه دوستمون که یلدا باشن رو صدا زدیم.... و اونا این ۱ ساعت راه رو این یلدا رو جایگزینه تمومه اسما کردن و خلاصه کم مونده بود بیان وسط یه قری بدن..... اما خوب بسیار بسیار در راه خوش گذشت و ما ریز ریزکی در حال غشیدن بودیم...... اهاند یادم رفت بگویم بنده امروز از اقای یعقوبی .... تنها پسره گل و بلبل دانشگاهمون طلب جزوه کردم......هه...هه..... ایشون تنها پسری هستن که من در دانشگاهمون قبولش دارم..... مخصوصا که چند روزه اخیر متوجه شدم شاگرد اولمان هم در رشته ی خودمان اقای یعقوبی بودن......

شامم مهمونه خونهی خاله جانمون بودیم یه جورایی گود بای پارتی پسر خاله جان جانمان بود..... بازی با دوستان هم به پا بود......دعوا و تو سر وکله زدنه همم چاشنیه مهمونیمون بود....... با خانواده یعنی همان بکسه مافیا می خواستیم بزنیم به پارک تا ادامه ی بازی را در محیطی ازاد و باز بدهیم.....اما خوب باز هم بارون ما رو گرف.... و ما تصمیم گرفتیم هر کی زودی پاشه بره خونهی خودشون....!

دختر دایی جینگولمان که اینروزا بسیار بسیاااااااار دوسش دارمووو  هه چشه شیطون کر..... ناخونامونو در حد استاااااد فرنچ کردن...... هیچ کی مثله ایشون تو میکاپ کردن اینجور جینگولک بازی ها استاد نیستن....:*!

+ تاريخ یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 1:54 نويسنده Miss o0o0o0om

 

تا خوده< سا.....>که جایی بسیار زیبا و خوش اب وهوایی بود با پسر خاله هایمان در ماشین با ولومه زیاد رقصیدیمو خندیدم و حرفیدیم ... البته اولین باری نبود که می رفتیم.... ناهار را که دایی جان تدارک دیده بود رو بر بدنمون زدیم هر چند اصلا باب میله ما نبود..... بنده هر شیشلیکی را نمی توانم از گلویمان بدهیم پایین.......شیشلیک می بایست حسابی مغز پخت می بود که پدرمان نبودند نازمان را بکشند و ۲ ساعت برایمان در منقل نگه دارند تا جزغاله شود....... اما بازی که امروز با خانواده کردیم بسیار بهمان فازید......انقدر فازید که زورمان امد ۲ قدم در این هوا فوق العاده عالی پیاده روی کنیم.....و تا زمانی که اسمان روشن بود ما در ویلا ماندیم و بدون توقف بازی نمودیم.....


ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 23:3 نويسنده Miss o0o0o0om |

 

الان تغریبا دارم از درد می میرم..... دوره کمرمو با سیوشرتم محکم بستم.... ۲ تا نوافن دور از چشمه مادرمون انداختم بالا...... اب ۱ انار شیرین والبته به اندازه ی چند قاشق بستنی قهوه ای هم رو خوردم...... یه ارایش کاملم کردم..... از جوش های صورتمم هیچ خبری نیس........ حسابی پاهامونم صاف صاف کردیم...... و یه تیپی مناسب برای گشت و گذارم زدیم..... قطعا اگه این کارا رو نمی کردم الان باید زیره پتوم جون می دادم..... شایدم هر چی درد و پریودیسمو عادته ماهینارو به فحش می گرفتم.....  چون من واقعا طاقت هیچ دردی رو ندارم.......  با کوچکترین دردی اشکام در می یاد....... خوب اینا رو گفتم که گفته باشم.... پپسر خالمون بهمون زنگیدن گفتن خودتو لوس نکن پاشو بیاااااا..... به میلی میگیم بیاد دنبالت..... ما هم دیدیم چه کاریه .... رفتن پیک نیک در این هوا....(اسمان اینجا یسره عینهو اسب داره می باره).... ۱۰۰۰ بار بهتر از موندن در خونه اس.... و درد رو تنهایی حس کردنه........ الان بنده حاضره حاضرم اما خوب بی خانواده رفتن این بدبختی ها رو هم داره چون بنده الان نیم ساعته با شال و کلاه نشستم و هنوز هیچ کی دنبالمون نیومده... و الاناست که دیگه واقعا قاطی کنم...... ما همین ۲ ۳ روز رو در ماه اعصاب نداریم.......که ملت تمامه زورشونو می زنن تا جایی که می تونن حرصمونو درارن...!

+ تاريخ جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 12:9 نويسنده Miss o0o0o0om |

 

باز هم بازی های وبلاگی....هه.....دی:!

ارزو های محال:

اینکه در کشوری زندگی کنم که هیچ کی تو کاره هیچ کی دخالت نکنه.... و یه جورایی ازادی واستقلال رو بشه حس کرد........

اینکه ابی وگوگوش در دسترسمون بودن و هر وقت دلمون می خواست می تونستیم بریم کنسرتشون......

اووووووم با ا.ن صحبت می کردم و رمز موفقیتشو ازش می پرسیدم.... که چطور با وجوده این همه مخالفت تونست در این دوره هم رای بیاره......... اخه من همیشه ارزوی اینو داشتم که رئیس جمهور باشم.......اما خوب مثله بعضی ها با این همه توانایی اصلا خر شانس نبودم.....

۵ دقیقه ی اول اتصال به اینترنت....؟

واقعا سوال کردن نداره هاااااا...... اول سری میزنیم به بلاگفای عزیز.......بعدم به دوستانه وبلاگی برای تعداده محدودی نظر می گذاریم.... و تعداده زیادی از انها رو مثله یه خواننده ی خاموش و مارموز می خوانیم و بدون رد پایی می رویم..... بنده بسیار از این رفتارم شرمسارم اما خوب چه کنیم دسته خودمان نیس..... برای مسائل امنیتی سعی می کنیم بی سر وصدا رد شویم..... اما این را هم بگویم.... بعضی وقت ها با نامی دیگر و بدون ادرس یک عدد تشکر ناقابل می فرماییم..... البته تا ۲ ۳ روز قبل سرمان می رف حتما چند باری میل و اف های خودمان را چک می کردیم........ اما از قضیه ی ان علی اقا کلا به یاهو مسنجرم بی اعتماد شدیم.... یعنی سعی بر رفع عادت کرده ایم..... اهاند راستی بنده به کلوبمان یه علاقه ی بسیار بسیار خاصی دارم..... یعنی اگر وقت داشته باشم به انجا هم سری می زنیم........ و فال روزانه وپیشرفته یمان را می خوانیم و گهگاهی سلامی یلند فریاد می زنیم. دی:!

از چه هله هوله ای خوشم می یاد...؟

راستش بنده از کودکی فهمیدم علاقهی زیادی به تمبر هندی دارم....... و البته از گوجه سبز و چاغاله بادام سیرایی ندارم. من فهمیدم بدنم در هنگام ظهر بسیار پفکی شور و چیپس فلفلی و ماست موسیر و شاید دوغ می طلبد...... من همیشه پایه ی شکلات های کیندر و اسمارتیز ‌‌ام ام می باشم.

از اسکمویه اخته ای و لواشک و نوشمک رنگ های قرمز و نارنجیش بسیار لذت می بریم.....

ما یه جورایی عاشق ادامسه خرسی می باشیم...... مخصوصا انرا در دهانمان پشت سر هم بلند بلند بترکانیمشمان.... انموقع عشقمان به خرسی جان چند برابر می شود.......

وقتی این شکلات های ابنباتی داداش برادر با طعم قهوه را در دهانمان می کنیم کلی حالی به هولی می شویم .... یه ارامش عجیبی به سراغمون می یااااااد......

هه بزارید یاداور شم بنده فقط ۴۳ حالا به کمک شلوار لی و مانتو و کتونی و اینا ۴۴ کیلوام........ یعنی بسیار لاغرم.... گفتم حالا فک نکنید با یه گوریل رو به رو هستید((:!

*.راستی هر کی دوست داره دعوته........(:

 

+ تاريخ جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 2:48 نويسنده Miss o0o0o0om

 

امروز کلا توهم ای دی اس ال زدیم و با شماره ی هوشمند برا خودمان یسره در اینترنت گشت و گذار کردیم. با اعصابه بسیار قوی وبلاگهای دوستان رو خوندیم و نظریدیم.....و همین امروز با کلی وبلاگه جینگول اشنا شدیم .... اما راستش ترسیدم برای خیلیاشان نظر بزاریم .... اخه شما که می دانید ما در این وبلاگ خود سانسوری نداریم..... یعنی تمامه زرت و پرت زندگیمان را عینهو احمق ها می نویسیم..... شاید اگر نمی نوشتیم الان اینجا اینقدر برایمان عزیز نبود....... اما نمی دانم چرا حس می کنم اگر وبلاگمان  پیشه فامیلمان هم لو برود..... اوشون انقدر با وجدان هستند که دیگر نیایند ونخوانند.....!

.........................................................................................................................................  صب  جمعه قرار بود با بچه ها بریم سمت ویلای زنداییمان..... همان ویلایی که بنده عاشق درخت های گوجه سبزش شده بودم....... و همینطور بدون اینکه خسته شم ساعت ها سرم را بالا نگه می داشتم و گوجه سبز می خوردم.......همان ویلایی که رو کوهپایه هایش پر بود از بوته های چای..... همان جا که برکه اش بسیار زلال بود...همان منطقه ای که اگر ۲۰۰۰ تا هم عکس می گرفتی به راحتی می توانستی عکسه ۲۰۰۱ رو هم در یه قسمته خوشگل تری بگیری... اما خوب متاسفانه ما نمی ریم.... هر چند من دوست داشتم برم....... اما خوب بچه ها صب جمعه رو هم سر کارند.....  بنابراین تمامه صب جمعه رو در تخته قشنگمون می خوابیم و استراحت می کنیم.......و حالی به حولی.....

خوابیدن می تونه جایگزینه هر چیزه خوبی بشه....... اونایی که کله هفته رو مثله من کم خوابی دارن کاملا می تونن حرفامو درک کنن...!

...........................................................................................................................................

دلم یه اسب می خواااد.... یه اسب تند و تیز......... یه اسب سیاه....... یه اسبی که فقط به من سواری بده........و فقط و فقط ماله من باشه....

اسب تنها حیونی بود که من همیشه دوسش داشتم.... تنها حیونی بود و هست که من هیچ وقت از دیدنش چندشم نشد.........

+ تاريخ جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 1:44 نويسنده Miss o0o0o0om |

 

من دلم بسیار بسیار تنوع می خواست.... دیدم اصلا خبری از بازی های وبلاگی نیس....  یعنی نه کسی بازی می کنه تا ما بخواییم بازیشو کش بریم.... و نه کسی ما رو دعوت می کنه.... این بود که خودمون دست به کار شدیمو تو گوگول سرچی نمودیم..... شانسی این بازی رو که ۱ مرداد ۸۷ انجام شده بود و کلی خاک روش بودو انتخاب نمودیم.......

این سواله اینه که اگه 24 ساعت به پایان عمرم مونده باشه چه می کنم؟

نمی تونم به این فکر کنم که خانوادم رو با این همه وابستگی و غصه تنها بزارم.......  می دونم تمام زندگیشون تمامه خوشی هاشون با رفتنم تموم می شه..... و این یعنی من هیچ وقت روح ارامی نخواهم داشت..... به این فکر می کنم که باید چیکار کنم تا کمی بهشون ارامش بدم..... اون ساعتا برام سخت ترین ساعت ها خواهد بود........ شاید باهشون صحبت کنم...... یا براشون بنویسم...... بگم که می پرستمشون و به هیچ چیز در این دنیا وابستگی ندارم..... و فقط وجوده خودشون بود که تونستم شیرینیه زندگیه این دنیا رو حس کنم.....

از خدا می خوام که اون موقع هیچ بچه ای نداشته باشم..... یا اگه دارم اون هیچ نیازی بهم نداشته باشه........ دوست دارم اونقدر دخترم مستقل شده باشه که خیالم از بابت عسلم راحته راحت باشه..... ولی اگه زبونم لال دخترم هنوز اونقدر بزرگ نشده باشه..... و نتونه تصمیماته درستی برای زندگیش بگیره یا تو همون دنیای کودکیش باشه...... از خواهرم می خوام که مثله خودم ازش نگه داری کنه...... اون می تونه جایگزینه خوبی به جای من باشه..... اما دلتنگی از دخترم برام سخترین کاره ممکنه.....!!!

توی تمامه دوران زندگیم سعی کردم کسی ازم دلگیر نباشه......  مطمئنم هیچ کس از دوستانم تا همین امروز هیچ برخورده بدی از من ندیدن......  یا اگه دیدن من تمامه سعیمو کردم که از دلشون در بیارم.....  یا همیشه یه کاره کوچیکی کردم که خوشحالشون کرده باشم.... پس خیالم از بابت رفتارم راحته .....!

از خدا حتما حلالیت میخوام...... من هیچ وقت ادمی نبودم که درگیره حجاب و نماز و دعا و روزه باشم..... همیشه به خوده خدا اعتقاد داشتم.....  اما هیچ وقت به چادر روسری لباس هایی که می خواند ادمو خفه کنند..... یا یه عده ادم تشخیص دادن چون ما مسلمونیم باید اونا رو به تن کنیم اعتقاد نداشتم...! من هیچ وقت نتونستم درک کنم چرا باید  ۳۰ ۳۱ روز پشت سر هم در ۱ ماه روزه گرفت و پدر  معده دل شیکم رو در اورد..... تا بلکه بیاد تشنگان و گرسنگان بیوفتیم......البته با نماز و دعا همیشه موافق بودم.... و اونو تنها راهی برای نزدیکی با خدا می دونم هر چند همیشه و بصورت منظم نمی خونم.....اما خوب خوده خدا می دونه که چقدر نماز خوندن بهم ارامش می ده.....

به خدا یاداور می شم من همیشه بنده ی خوب و شکر گذاری براتون بودم..... بهش می گم که به قیافه و تیپ ما توجه نکنه ما راس راسکی سیدیم.....و جامون پیششون اون بالا بالاهاست.......

شاید ادرس وبلاگمو هم برای خانوادم نوشتم...... شاید براشون جالب باشه من نزدیک به ۱ ساله هر روزه هر روز می نویسم...... و اونا هیچ کدومشون خبر نداشتن......

مامانمو بغل می کنم و می بوبسمش و عطرش می کنم..... ازش می خوام اونم منو ببوسه.... و محکم منو تو خودش فشارم بده.... تا حس کنم بهش نزدیک تر شدم...... بابامو..... و خواهرمو .....

واااااااااااااای خدا نکنه من بمیرم..... من نمی تونم تنها بمیرم......واقعا دلم برای تک تک این ثانیه ها تنگ می شه..... هه... خنده داره اما من اشکم داره در می یاد....

*. هر کی دوست داره این بازی رو انجام بده.... اووووووووم یعنی دعوتتون کردم....!

+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 20:53 نويسنده Miss o0o0o0om

 

از دیروز با یه حسه تلپاتی بین من و خاله پری تصمیم گرفتم که داشگاه نرم و امروز رو که خاله پری می خواد بیاااااد من خونه باشم.....وای که چقدر همیشه بد و با پر از استرس می ییاد....... قرصا رو خیلی شیک جلو میزم پارک کردم..... تا وقتی ایشون اومدن بنده در جا ۲ ۳ تا قرص بندازم بالااا...... تا بلکه از هیجان و درد نمیرم...... دقیقا ۳ تا جوش زشت زده رو صورتمون..... ۲ تا دقیقا کناره هم روی پیوستگیه سابقمون یکی هم رو لپمون.....منم که دچاره تیکه عصبی شدم بس اکنل به قسمت های اسیب دید و مورد حمله شده ی صورتمون زدم..... این جوش های دوران پریودیسم هم چیزه خیلی بدی نیس یعنی باعث می شه شما سرگرم شوید..... و دقایقی درد را فراموش کنید.....پس باز هم اینجا حکمت خدا رو می شه دید... یعنی می شه خدا رو در همون چند دقیقه حس کرد...... شما می تونید اون چند لحظه ای رو که با جوش های صورتتون درگیرید و البته درد شیکمتونو فراموش می کنید..... حس کنید خدا چند مینی بدادتان رسیده....!

.........................................................................................................................................

چند ساعت بعد:

با درد زیاادی خوابم برد.... انگار دوست نداشتم پاشم...... اه اه چه ۵ شنبه ی دلگیری...... از همون موقع که پاشدم دارم بستنی درمانی می کنم........ بستنی کره ای..... تازه دیشب کشفش کردم.... اگه کره خور هستید و اگه طعمه بستنی های سنتی.... اممم همونایی که مزه ی شیر محلی رو می شه حس کرد دوست دارین..... حتما بستنی کره ای کاله رو امتحان کنید.....

تو این بهبه ی درد ..... افتادیم به جونه وبلاگمون ...... مدتی بود وبلاگایی رو می خوندم ولی لینکشون در وبلاگمون نبود..... یا از یسری وبلاگا که در لینکمون بودن به طور کلی خسته شدم بودم..... پس یه نظمی به دوستانمون دادم..... اوووووووم حتما متوجه تغییر اسممونم که شدین..... انقدر از ما پرسیدن شما دخترین یا پسرین...... تصمیم گرفتیم یه میسیزی چیزی اضافه کنیم..... که اینقدر ملت براشون سوال پیش نیاد که ما خانومیم یا اقا.....!

+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:51 نويسنده Miss o0o0o0om |

 

یهو دلم خواست به اپم....

همینننن.... اما هیچی برای گفتن نیس.....!
خسته ام .... و یه کوچولو بی حوصله امروز روزه خیلی خوبی داشتم..... روزی شاد وپر از هیجااان....!

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:40 نويسنده Miss o0o0o0om

 

دیروز یه سر رفتیم ولایت....... و بسیار دیروز و دیشبه خوبی داشتیم........ اووووووم بنده الان دارم یه جورایی عاشق فک و فامیلام می شم...... یعنی دوست ندارم به هیچ قیمتی ازم ناراحت شن و ارتباطم با دختر خالمو دختر داییم بهم بریزه........ می دونی .... من همیشه و همیشه دوسشون داشتم...... اونا کسایی هستند که من تمامه روزای قشنگ بچه گیامو باهاشون سپری کردم.... و هر کدومشون یاداوره کلی از روزای قشنگ و شیرین زندگیمن..... یادم می یاد ما دوست نداشتیم از هم جدا شیم....  دوست داشتیم شیا تا صب کناره هم بمونیم و حرف بزنیم..... اما این ۵ ۶ سال اخیر اصلا روزای خوبی برامون نبود... اتفاقای مختلفی افتاد.... که هر کدمممون به نوعی مقصر بودیم..... هیچ کدوممون قطعا دوست نداشتیم که ارتباطاتمون کم شه.... بی رنگ و بی تفاوت شه.... اما شده بود..... این روزا حداقلش داره به حالته عادی بر می گرده.... ما دلمون برای هم تنگ می شه..... حالا اونا رو نمی دونم اما من اره.... دوست دارم ببینمشون......واقعا دوست دارم.... از بودن در کنارشون کلافه نمی شم..... و از این بابت خیلی خیلی خوشحالم......!

.........................................................................................................................................

امروز  ناخونامو فرنچ کرده بودم...... تقریبا دیوانه شدم .... بس بچه ها ازم سوال کردن تیچر چرا ناخوناتونو نصفه لاک زدین.... چرا اینوریه....این شاگردانه ما بخوان به یه چی گیر بدنا تا اخر کلاس باید با اون ۲ تا جمله رو مخت بدوان..... اوووووووووم امروز ۱۳ ابانه .... چقدر عالی که ما دانش اموز نیستیم تا ۲ ساعت در صف بمونیم و به اراجیفشان گوش بدهیم.......اوه اوه بببخشید به سخنرانی هایشان......!!!

..........................................................................................................................................

مادر فرزانه خانوم به تهران رفته اند و ما الان یه خونه ی خالی گیر اوردیم.... داریم مهمونی را می ندازیم..... یعنی منو به صرف ناهار ۲ تا خواهرا دعوت کردن..... البته حتما زنگ می زنیم باقیه دوستان هم تشریف بیارن.... و ما لحظات شادی رو با بکس فراهم خواهیم کرد.....!

..........................................................................................................................................

مستاجر جدیدمان امدن ..... انها از این پرشیا های ۶ در دارند..... و بسیار ماشینشان جالب و خنده دار می باشد..... نمی دانم چرا هر وقت چشم به ماشینشان می افتد خنده یمان می گیرد...... نه که قاه قاه بخندم..... اما خوب بسیااار برایمان فان است......((:!

برررویم حاضر شویم که دوستان منتظرن....دی:!

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 11:42 نويسنده Miss o0o0o0om |
اوووووووووم
اینجا جایی هست که من هرروزمو بدون هیچ دلیل خاصی می نویسم تا طعم و مزشونو یادم نره....!
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ


نوشته های پیشین

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387


دوستان

RSS